|
سایه | ||
|
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا [ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 11:9 ] [ مهدی ]
سلامتی اون پسری که......
۱۰ سالش بود وباباش زد تو گوشش هیچی نگفت ۲۰سالش شد و باباش زد تو گوشش هیچی نگفت ۳۰سالش شد وباباش زد تو گوشش زد زیر گریه باباش گفت چرا گریه میکنی؟ گفت آخه اونقت دستت نمیلرزید
[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:0 ] [ مهدی ]
سلام.....
خوبید ؟ من بدم ! نه ......بدک نیستم. چه خبرا ؟ خوش میگذره ؟ میدونم خوش نمیگذره ، همین جوری پرسیدم . از اوضاع و احوال ما میدونم بهتون خبر میرسه . اما ! اگه خودم بخوام بگم . باید گفت : همه کار میکنیم ، جز کاری که باید بکنیم . من که شما رو ندیدم ، فقط تعریفتون از مامان ، بابا شنیدم اونها هم شما رو ندیدن. از پدر ، مادرشون شنیدن اونها هم فکر نکنم شما رو دیده باشند از قدیمی تر ها شنیدن . آقاجون شما هنوز هم منتظری ؟ هنوز هم در انتظار ۳۱۳ نفر آدم واقعی هستید ؟ میدونم هر هفته نامه اعمالمو میخونید ، و از سیاهی پروندم خبر دارید . اما یه خواهش دارم : یه شب بیایید بخوابم آخه نمیخوام حسرت به دل بمیرم ........... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ مهدی ]
۱. یکی از دوستانم که مانتویی بود ازدواج کرد شوهرش از او خواست که چادری شود و شد.. 2. آن یکی به خواسته ی دوست پسرش چادری شد.. 3. آن یکی دیگر پدرش گفته بود که اگر چادر سر نکند حق ندارد پایش را از خانه بیرون بگذارد... 4. آن یکی که خیلی هم تحصیل کرده بود به خاطر حجاب و پوشش نامناسبش کار مناسبی که درخور تحصیلاتش باشد گیرش نمی آمد...چادری شد و همزمان استخدام..!!! 5. آن یکی از خانواده ی اصیل و نجیبی بود ..با این که دختر صاف و دل پاکی بود.. اما حجاب خوبی نداشت...خواستگاران فراوانی داشت.. ولی او از اینکه خواستگارها به اندام زیبا و لباس های زیبایش توجه می کردند خوشش نمی آمد...زیبایی هایش را با چادر پوشاند...و شاهزاده ی نجیب روهایش را یافت.. مردی نجیب و با اصالت... 6.آن یکی درسش زیاد خوب نبود...برای اینکه در چشم معلم و استاد باشد چادری شد.. و شاگرد اول کلاس..!! آن یکی... آن یکی... آن یکی چون خدایش گفته بود " بپوشان خود را از دید نامحرم " قربة الی الله گفت.. و چادر به سر کرد... بعد از سالها.... 1. دوستی که به خواست همسرش چادری شد...مدتی بعد از عقدشان شوهرش به او گفت که هر وقت باردار شد می تواند دیگر چادر سر نکند... عروس خانوم باردار شد..و برای اینکه چادر دست و بالش را نگیرد دیگر چادر سر نکرد... 2.دوست پسر دخترک دیگر اورا نخواست و دخترک نیز چادر را... 3.آن یکی با مردی ازدواج کرد که از چادر خوشش نمی آمد.. و حالا نیز حرف شوهر ارجحیت داشت بر حرف پدر..و دخترک هم از خدا خواسته... 4. آن دوست تحصیل کرده هم وقتی حسابی ریشه اش را در دولت محکم کرد.. دیگر چادرش به کارش نیامد... 5. دوست دل پاکِ بدحجابِ بعدا چادری شده...آن چنان خودش را در دل مرد نجیب جا کرد... و مردک را چنان توجیه کرد که چادر نشان بی اعتمادی مرد نسبت به زنش است و یواش یواش.... 6.دخترکِ چادریِ شاگرد اولِ کلاس...چادرش تا فارغ التحصیلی اش به زور دوام آورد.. و بعد از فارغ التحصیلی دیگر نیازی به چادر سر کردنش نبود... آن یکی ها هم یک به یک.... آن دخترک که حرف خدایش را لبیک گفت... چادرش معرفتش را بالا برد..اوج گرفت تا آسمان....و خدایی شد..لباسش...کلامش...رفتارش.. همه ی امورش خدایی شد... [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 14:55 ] [ مهدی ]
این عکسو تو یه وب دیدم حیفم اومد نذارمش تو وبم
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:1 ] [ مهدی ]
پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد... ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 11:20 ] [ مهدی ]
ازدواج اینترنتی ارتباط مخفيانه من با پسر مورد علاقه ام باعث شد تا به اين بدبختي بيفتم، حالا مي فهمم چرا پدر و مادرم و حتي خانواده جمشيد با ازدواج ما مخالف بودند!زن جوان در حالي که نوزاد ۲۰ روزه اي را در آغوش داشت و دختر بچه ۳ ساله اي نيز همراهش بود در دايره اجتماعي کلانتري طبرسي شمالي مشهد افزود: سال آخر دبيرستان از طريق چت روم با پسر جواني آشنا شدم و پس از ۲ هفته ما همديگر را در يک پارک ديديم. ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 12:3 ] [ مهدی ]
شهادت حضرت فاطمه(س) خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
«فاطمه، فاطمه است»
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 20:51 ] [ مهدی ]
خدایا نگویم دستم بگیر
عمریست گرفته ای مبادا رها کنی... [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 18:18 ] [ مهدی ]
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند . فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت :" فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد." ادامه مطلب [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 18:2 ] [ مهدی ]
|
||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||